پوچی

دلم می خواست خیلی وقتا یه چیزایی رو نمی دیدم دلم می خواست خیلی وقتا کر بودم دلم می خواست اصلا وجود نداشتم دلم چیزها می خواست ولی فهمیدم اینا فقط یه خواستنه

دلم خیلی چیزارو می خواست خیلیییییییی چیزارو از هرچی که فکرشو کنی از هرکاری که فکرشو کنی دوست داشتم همه چیو تجربه کنم همه چیوووووووو ولی باز نشد    

یعنی هیچی نشد واسه من نشد واسه خیلیا شد ولی من.....

من موندم تو همون راهی که گمش کردم تو همون راهی که هیچ انتهایی رو نمی بینم دوست داشتم بن بست بود دوست داشتم حداقل اخرش یه چیزی بود تا انقدر تو خماری نمی موندم ولی هر چی داره پیش می ره بیشتر برام مبهم می شه بیشتر ذهنم پراز سوال می شه ازین که هر روز باید از خودم کلی سوال که جوابشو نمی دونم بپرسم خسته شدم خستتتتتتتهههههههههههههههههه

نمی خواد خوب شه نمی خوام خوب شم نمی خواد چیزی عوض شه کلا گیر داده منم گیر می دم روزگارو می گم دیگه به شخص خاصی کار ندارم دیگه همون ادمیم که می خواستم همیشه باشم ولی همه چی مخفیه همه چی واسه خودمه شایدم یه روزی روش کنم شایدم یه روزی خودمو نشون بدم

من اصلا خوب نیستممممممممممممم

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت 16:17  توسط ترانه  | 

این روزا دوری از مامان اینا خیلی برام سخته ولی چه می شه کرد باید تحمل کرد دیشب با علی رفیتم یه گشت تو شهر زدیم و یه خورده خرید کردیم واسه خونه

بر عکس اون چیزی که فکر می کردم ادمای باحالو بافرهنگی داره و میشه یه سرمایه گذاری روشون کرد

البته اینجا یکی از خاله هام هم هست و خیلی واسم بهتر شده

تصمیم دارم یه چند تا کلاس برم البته یه خورده باید عادت کنم بعد

علی این روزا زیاد سرکار نمی ره و زود می یاد خونه

راستش به یه نتایجی رسیدم که وقتی خودمو علی تنها هستیم خیلی بیشتر بهم بها می ده انگار از ادما می ترسه انگار دوست داره تو دنیا فقط من و اون باشیم دوست داره تنهای تنها باشیم وقتی تو این شرایط هستیم حداکثر تلاششو می کنه که من احساس ناراحتی نکنم

منم می بینم این جوریه و وقتی دور از همه هستیم بیشتر به هم احترام می زاریم تصمیم گرفتم یه مدت تو جمع نرم

خدا نکنه بریم تو یه مهمونی شلوغ حتما اون شبمون دعواست کلا هر جا بریم که تعداد ادما زیاد باشن اون شب دیگه علی با یه قبافه دیگه منو خونه می بره و تو ماشین هیچی نمی گه تا برسیم خونه و خودشو تخلیه کنه

منتظر کوچیکترین ایراد از من منتظر اینه که ببینه من با یه جنس مخالف چه بر خوردی دارم همه اینا رو ضبط می کنه که تو خونه بهم سرکوفت بزنه

راستش دیروز با صدای مشاور تماس گرفتم بهم گفت حتما باید بیای اینجا باهات حرف بزنم ولی با اصرار من یه خورده راهنماییم کردو گفت باید یه مدت از کارایی که شوهرت حساسه دوری کنی و تو جمع نباشی منم فعلا همچین تصمیمی گرفتم شاید بهتر شد البته بهتر که شده و این 2روزه انگار یه ادم دیگه شده زیاد بها می ده بیشتر از اینکه بیرون باشه می یاد خونه یا با هم می ریم بیرون

نمی دونم شاید می خواد یه معجزه ای اتفاق بیفته

برام دعا کنین

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت 11:22  توسط ترانه  | 

هرروز بدتر از دیروز

سلام

شرمنده همتون هستم یه مدت بی خبر گذاشتم رفتم ولی واقعا درگیر بودم مشکل پشت هم از طرف دیگه هم فصل امتحانا ولی تموم شد خیلی ناراحتم خیلی.... تمومه دلخوشیم به دانشگاه بود چون واقعا چند ساعتیو از دغدغه زندگی در می یومدم و با دوستام خوش بودم ولی حالا چی؟؟؟؟

شدم تنهای تنها داغونه داغون از همه چی بیزار هیچی خوشحالم نمی کنه زندگیه لعنتی روز به روز داره بدتر می شه هیچی دیگه فایده نداره نه تلاش نه سعی واسه بهتر کردن زندگیم هیچی....

نمی دونم باید چی کار کنم شدم یه ادم بیچاره بدبخت نا امید افسرده البته ظاهرم باید شاد بمونه چون خصلت منه بدبخته انقدر نیشم باز مونده جلوی مردم تا یه خورده تو خودم می رم انقدر سوال پیچم می کنن که مجبور می شم به عنوان اجرای یه فیلم یا هر چیزی که می شه اسمشو گذاشت فقط لبخند بزنم

اه ه ه واقعا مذخرفه

واقعا مثل من وجود داره؟؟؟؟فکر نکنم من به عنوان بدبخت ترین زن دنیا شناخته شدم

دلم به فوق لیسانس خوش بود ولی اینم یه حسرت شد برام اینم رفت تو صندوقچه ارزوهام باید صندوقچمو بزرگتر کنم خیلی بزرگتر دیگه جا نداره واسه این همه ارزو

دیگه ظرفیتش داره تموم می شه ...تا ببینم ظرفیت خودم کی تموم می شه شاید خیلی کارا کنم به خیلی چیزا فکر کردم ولی لعنت به این ابرو لعنت به این که باید واسه حفظ ابروی خودتو خانوادت خفه شیو تسلیم این بازیه روزگار

بعضی وقتا دوست داشتم جای کسایی بودم که هیچ خانواده ای ندارنو به عنوان یه خانواده دار شناخته نشده بودن...الان خیلی کارا می کردم خیلی کارا ازم بر می یاد همه می دونن ازم بر می یاد ولی باز سکوت می کنم بازم سکوت می کنم ولی خیالت تخت یه جا دیگه منفجر می شم

بعضی وقتا به مرگ فکر می کنم ولی ازش می ترسم نه هیچ وقت سراغش نمی رم سراغ کارایی می رم که شاید از مردن بدتر باشه ....

الان خوشحام چون تنهای تنهام کاش همیشه تنها بودم کاش هیچ وقت یکی سیریشم نمی شد از سوال پیچ کردن و زندگی کردن خسته ام

خیلی خسته ...

کاش منم مثل خیلی از هم سنای خودم از خوشبختیمو زندگی خوب می نوشتم تا هر وقت بچم این خاطراتو می خوند ازین که مامان بابای خوشبخت داشت لذت می برد

ولی الهی برات بمیرم که هیچ وقت خوشحالیه مامانتو نمی بینی هرچی خواستم پست امیدوار کننده بنویسم نشد هر چی خواستم واسه مردم کلاس بزارم که حداقل در ظاهر واسه خودم شاد باشم نشد ...

لعنت به تو زندگی

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم بهمن 1389ساعت 23:52  توسط ترانه  | 

حرفی دارم برای گفتن......

+ نوشته شده در  جمعه دهم دی 1389ساعت 11:50  توسط ترانه  | 

بعضی وقتا از دیدن یه سری واقعیات دلم بدجوری می گیره یه سری اتفاقا داره دوروورمون می گذره ولی ازش خبر نداریمو به راحتی از کنارش می گذریم بعضی وقتا به این فکر می کنم که چه ادمای مختلفی تو این جهان وجود دارن که اصلا شبیه به هم نیستیم نه عقیده هامون نه رفتارمون نه اخلاقمون...

بعضی وقتا باید خدا رو شکر کرد که شبیه بعضی ادما نشدیم ولی اخه چه جوری؟؟؟وقتی ببینی بهترین دوست دوران مدرست الان تو بد وضعیتی گیر کرده و خودشو درگیر یه سری مسائل کرده که هیچ اینده ای نداره چه جوری می شه انقدر خودخواه بود که خدا رو شکر کرد

وقتی به چهرش نگاه می کنم به غیر از زیبایی هیچ چیزه دیگه نمی بینم کاش قدر این همه زیبایی که خدا بهت داده رو می دونستیو انقدر راحت فدای یه سری ادمای پست نمی کردی اون لحظه که خدا تو رو خلقت می کرد تو بهترین شرایط روحی بود چون هیچ ایرادیو تو صورتت به وجود نیاوورد ولی تو قدرشو ندونستی...

ازین که ببینم یه سری ادما پشت سرت حرف می زننو تورو به عنوان یه ادمه بد می دونن خیلی دپرس می شم وقتی بهت می گم که هنوز دیر نشده و کارای بدتو لعنت بفرستو دوباره شروع کن تو فقط یک ساعت تو بغلم گریه می کنیو بعدشم خیلی راحت می گی ترانه دیگه نمی تونم....

این منو ازارم می ده چرا تو باید وسیله ای واسه سواستفاده یه سری ادم باشی درحالیکه خیلیا به موقعیتت قبطه می خوردن ولی الان غرق در هوس دنیایی شدی...

پن1:این روزا دلم فقط پیش سحراین روزا دلم فقط واسه اون گریه می کنه این روزا دلم بدجوری ازین نامردیه روزگار گرفته

پن2:یه اتفاق جالب دیروز یه نفر بهم گفت بهت می یاد 25 سالت باشه شایدم بیشتر دلیله اینکه 3یا 4سال از سنم بالاتر می زنمو نمی دونم شایدم اینم بزارم به حساب نامردیه روزگار

پن3:این روزا علی رو به پیشرفته البته دیشب به مدت 3ساعت شبمونو خراب کرد ولی همین که عذر خواهی کرد برام ارزش داشت

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 11:45  توسط ترانه  | 

روزایی که باید بگذره داره می گذره خوب و بدشو نمی دونم ولی می گذره عقربه های ساعت دارن می دون هیچ وقت دوست نداشتم جای ساعت باشم بعضی وقتا از انسان بودنه خودمم خسته می شم چه برسه به این که جای یه ساعت باشمو کارم این باشه که فقط پیاده روی کنمو یه عده از انسانها به خاطر این ورزشم کلی بدو بیراه بارم کنن
بعضی وقتا از صدای تیک تیکه ساعت متنفر می شم بعضی وقتا تنها همدمم سکوته حتی از این صدای ملایم هم خسته می شم
عاشورا اومدو رفت پاییز اومد ورفت عید می یادو می ره عشق می یادو......
امان ازین کلمه که چقدر بدم می یاد ازش چقدر سرش سختی کشیدم چقدر زجر کشیدم چقدر له شدم چقدر خوار شدم ولی گذشته زمان اینم برد دیگه هم برنگشت نخواستم که برگرده تازه فهمیدم ادمی هستم که حد ومرز عشق در حد من نیست
تازه فهمیدم عاشقی دل می خواد نه ازین دلا ازون دلا نه ازین ادما ازون ادما نه ازین فکرا ازون فکرا ادم عاشق دیگه وجود نداره این دنیای لعنتی همه هویت انسانو به باد داده از صدای عشق همه خوشحال می شن درحالیکه هیچ احساسی دردل نیستو همه تظاهر
بعضی وقتا می گیم عشق واقعی عشق به بالاست ولی مگه میشه ادم عاشق ماورا بشه ادم دوسشون داره ولی عاشقی دیگه..
نمی دونم به قوله خودمون می گیم عاشق امام حسینیم ولی وقتی می ریم تو مکانا و دسته های عزاداری چیزی جز جلب توجه نمی بینیم اخه ادم حسابی تو که داری به قول خودت به عشق امام حسین می یای با این قیافه؟بخدا عروسم این جوری ارایش نمی کنه هر چی دوستی اتفاق می افته همه در همین زماناست به جای اشک کاغذای شماره سرازیر می شد البته خودمم می گم منم ازین دورانا داشتم منم ازین شیطنت ها کردم ولی جای بخششو نمی دونم کجاستو کی؟نمی دونم شاید این همه عذابی که می کشم همه ناشی از این بی توجهی هاست نمی دونم.......
بی خیالی طی کن تو هم می ری و همه این ها باد فناست تنها با گوش دادن به صدای پیانو ونوازش کردنش روحتو اروم کن فکر نکنم به خاطر اینکه بخوای گوش و دستاتو تحویل این جسم مظلوم بدی مجازات شی...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 12:17  توسط ترانه  | 

امسال برعکسه سالای قبل درمورد محرم حس خاصی دارم حس می کنم به خدا دارم نزدیک تر می شم یه خورده دارم سعی می کنم ادم شم نمی دونم می شم یا نه؟ولی از این وضع زندگی خسته شدم دلم می خواد یه خورده متفاوت شم به هر دری زدم واسه بهتر شدن زندگیم یه روزایی جواب می ده یه روزاییم نه امسال نذر(نمی دونم درست نوشتم یا نه)کرده بودم که همه ظرفای خونه مادرجونم اینا رو بشورم اخه دیشب مادرجون به همه فامیل تو خونه خودش غذا داد
خیلی خوشمزه بود یه چند تا غذای شمالی درست کرده بود وقیمه ماشالله یکی دونفرم نیستیم که من 7تا دایی دارم 5تا خاله که با مامانم میشن 13تا حالا نوه ونتیجه بماند خیلی شلوغ بودیم اولش به غلط کردن افتاده بودم اینم نذر بود من کردم؟هرکی می یومد یه دلداری می دادو می رفت مادرشوهرم اومد با عصبانیت گفت دختر مگه یکی دوتا ظرفه؟تو تا همین جا شستی بسه
معصومه خانوم که کلی حال کرد یه خورده از کاراشو سبک کردم ولی دیدم نه دیگه نمی کشم ولی کمم نشسته بودم فکر کنم امام حسین ازم قبول کرد اخه دیشب یه خواب خاص دیدم ....خیلی حال کردم
همه فکر می کردن من می خوام بچه دار شم نذر کردم حالا نمی دونستن من به بچه عمرا فکر کنم هر کی می یومد یه چی می گفت خاله که می گفت پسر بیاری زن دایی می گفت دختر بیاری منم تو دلم می خندیدم بهشون اخه چرت و پرتا چیه می گین؟هم سنای من الان دارن عروسک بازی می کنن حالا من پاشم برم یه بچه بیچاره رو بدبخت کنم؟البته مامان خوبی می شما چون حوصله بچه هارو خیلی دارم همه بچه های فامیل فقط با من جورن چون باهاشون بچه می شمو کلی بهشون حال می دم
خلاصه اینم از نذر ما البته هنوز مونده یه چندتا نذر دیگه هم مونده واسم دعا کنین یه فرجی معجزه ای چیزی شه بلکه یه خورده رنگه شادیو ببینم و همه از رو ظاهر نباشه....
+ نوشته شده در  شنبه بیستم آذر 1389ساعت 11:43  توسط ترانه  | 

دوست دارم بنویسم تو دلم کلی حرفه ولی نمی دونم از کجاش بگم فقط می دونم این روزا اصلا خوب نیستم فدای این ماه بشم چقدر من محرمو دوست دارم یه سری تصمیمات گرفتم تو این ماه انجام بدم شاید امام حسین بهم یه گوشه چشمی انداخت قبول دارم یه مدت از خدا دور بودم یه مدت ازش گله داشتم یه مدت باهاش قهر بودم ولی فهمیدم باز تنها همدمم همونه تنها کسی که بهم ارامش می ده همونه این روزا تنهایی رو دوست دارم دلم نمی خواد تو جمع باشم دلم نمی خواد هیچ کی پیشم باشه دلم می خواد خودم باشمو خودم دلم می خواد فقط نفسای خودمو بشنوم
بعضی وقتا از زندگیم خندم می گیره خیلی چرته خیلی بیهودست امروز امتحان داشتم ولی هیچ چی نتونستم بخونم ستاره بهم یه چند تا تقلب رسوند فکر کنم 4بشم البته از 10 اصلا واسم مهم نیست تا اینجا معدلمو بالا بردم تا فوق بدون کنکور برم ولی علی جون دیروز با کمال احترام ومحبت بهم گفتن که بی خیال فوق لیسانس شو خیلی جالبه نه؟
منم زدم تو جاده خاکی دیشب دیگه اون رومو نشون دادم ترسیده بود فکر کرد دارم سکته می کنم ولی خداییش از حال رفته بودم انقدر گریه کردم خیلی رک بهش گفتم دیگه برام خسته کننده شدی اونم نشست باهام گریه کرد خلاصه دیشب فیلم هندی داشتیم
هروقت این جورچیزا پیش می یاد تا یکی دوهفته ارومه بد جوری هوامو داره صبح پاشد صبحونه رو اماده کردو کلی تدارکات دید وسفارش کرد نهار درست نکن یه چی می گیرمو کلی ازین کارا
ولی چه فایده؟کوفت بخورم بابا من حاضرم زیر خط فقر زندگی کنم حاضرم نون شب نخورم ولی یه خورده به عقاید منم احترام بزاره نمی دونم تا کجا می خوام پیش برم
تروخدا این شبا برام دعا کنین
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آذر 1389ساعت 15:9  توسط ترانه  | 

دیروز بچه ساغر به دنیا اومد خیلی خوشکله عین مامانشه خدا روشکر به باباش نرفته بچه یه روزه یه مشت چشم داره اصلا به نظر نمی رسه یه روزست ساغر نمی ذاشت بوسش کنم می گفت صورتش حیفه ولی انقدر برام شیرین بود که دل ازش نکندم هی بوسش کردم تازه یواشکی گازشم گرفتم یه 10 دقیقه ای به چشاش زل زدم از رو نمی رفت هی نگاه می کرد گفتم ساغر این بچت ازون پسر هیزا در می یاد هر چی نگاش می کنم از رو نمی ره ساغرم چون نمی تونست بخنده از درد جیغ می زد منم هی می خندوندمش خوشم می یومد جیغ می زد اونم می گفت ترانه بزار زایمان کنی می کشمت می یام قلقلکت می دم گفتم اااووه تا اون موقع انقدر روشای جدید اومده دیگه نیاز نیست بچه تو شکمت پرورش پیدا کنه یه بطری می دن دستت می گن جنین بچت تو همین بزرگ می شه فقط هر از گاهی باید یه خورده بهش اب بدی پزمرده نشه خلاصه کلی خندیدیم
این هفته این اولین بار بود که واقعا می خندیدم هفته بیخودی بود علی هم که از سفر اومده یه خورده اخلاقش عوض نشده گفتم یه خورده غربیارو می دیدی شاید روت تاثیر می ذاشتن شرقیا که کاری واست نکردن ولی باز دم از غیرت می زنه اخه من نمی دونم این کلمه غیرته یا زور؟خیلی دارم باهاش راه می یام حس می کنم زیادی لیلی به لالاش گذاشتم زیادی چشم چشم گفتم تو این زمونه به مردا احترام نیومده خیلی داره خستم می کنه بخدا هر کی جای من بود الان گذاشته بود رفته بود حیف که از روی مادرشوهرمو خواهر شوهرم خجالت می کشم اونا خیلی خوبن خیلی مهربونن خیلی هوامو دارن منم در مقابله کارای اونا مجبورم سکوت کنم
بعضی وقتا دلم می خواد بزارم برم یکی دوسال گم وگور شم ولی کاش خانوادم انقدر حساس نبودن انقدر منو با کلمه ابرو درگیر نکرده بودن
قبل ازین که علی بیاد رفتم با هزار ذوق وشوق موهامو رنگ کردم تا به قول خودم یه سری تغییرات داده باشم ولی با اولین نگاه کوفتم کرد گفت این چیه دیگه من رنگ موهای خودتو دوست دارم وقیافت جلف شده و هزارتا ایراد کاش یه زن زشت نصیبش می شد حداقل انقدر حرص نمی خورد منم حرص نمی داد
خلاصه از وقتی برگشته گیردادناش شروع شده دارم خل می شم خیلی داغونم شاید یه تصمیمایی گرفتم شاید به مامانم یا مادرشوهرم گفتم
 
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 17:55  توسط ترانه  | 

دارم نفس می کشم از ته قلبم دارم نفس می کشم یه لحظه بهش استراحت نمی دمو همش تکرار می کنم هوا داره سرد می شه می خوام خودمو گرم کنم از زندگی عقاب به وجد اومدم از زندگی خودم به گریه...
سرمو می ذارم زیر پتو بازم از ته قلبم نفس می کشم زیر پتو خیلی گرمه دارم گرم می شم دارم نفس می کشم پس می خوام زنده باشم چه امیدوارکننده می رم جلوی اینه هر چی دم دستمه می مالونم به صورتم خیلی خوشکل شدم موهامو شونه می کنم چقدر بلند شده خیلی وقته بهش نرسیدم وای ی 6تا موی سفید دیدم خودم شمردمشون 6تا بود نه انگار 7تاست یه چند تا دیگه هم این وره دیگه نمی شمارم صورتمو پاک می کنم موهامو می بندم اینه رو می ندازم زمین این جوری بهتره به رفتن فکر می کنم....
ولی کجا؟؟پیش کی؟؟تو که خوشبختی وایسا باهم بریم دیگه تحمل کردن سخت شده نفس کشیدن سخت شده نمی تونم خودمو گرم کنم به زندگی عقاب فکر می کنم دوباره می شینم موهامو باز می کنم صورتمو نوازش می کنم موهای سفیدم با قیچی واسه چند روز ریشه کن می کنم شومینه رو روشن می کنم دوباره نفس می کشم اینه رو جمع می کنم پس دوباره شروع شد .................. گوش دادن به اهنگ وبلاگم الزامیه

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت 13:4  توسط ترانه  |